تبليغاتX
فرح و حزن
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
شکر ایزد مولایم علی شد
بــه حــق خـــداى جهــان آفريــــــن *** جهــان‌دار يكتـــاى جـــان آفريــــــن خداونــــــد بخشنـــــده‌ی مهـــــربان *** خداونــــــد غفّــارِ روزى رســــــان خداونــــد پـروين و ناهيــد و مهـــر *** گشاینــده‌ی بـــابِ احســــــان و مهر زدرك خـــرد ذات پاكــــــش بـرون *** منزّه وجودش ز چند است و چـــون بـــرى از زمان و بـــرى از مكـــان *** خداونـــــد دانـــاى فـــاش و نــــهان به ختـــم رســـل اشــــــرف انبيـــــا *** كـــه بالـــَد به او مسنــــــد اصطفـــا محمــــــد پيـــــــام‌آورِ راستيـــــــــن *** حبيـــب خـــــدا سيّـــد المــــــرسلين به شـــــاه ولايـــــت علــــــىّ ولـــىّ *** وصـــىّ و پســـرعـــمّ و صهر نـبىّ امـــام مبيـــــن سَـــــروَر اوليـــــــــا *** جهـــان فضــایل أبــوالأوصيـــــــــا نَمـــود درخشـــــان عـــــدل خـــــدا *** ظهـــور جمـــــــال ازل، مرتضـــى به زهــــــراى مرضيـــه خيــرالنسا *** سپهـــر ادب شمـــس بـــرج حيــــــا مثـــال شـــرف دخــت پاك رســـول *** كـــه حيران بود در مقامش عقــــول بـــه خُلــق و به خویش به بابش نبى *** بـــه قـــدر و حسب هم طراز علــىّ بـــه حــــــقّ امــــــام دوم، مجتبـــى *** نهــــــال برومنــــــد بـــاغ صفــــــا مهيـــن سبـــط پيغمبـــر پـــاكْ ديــن *** گـــل گـــلشن حــلم و عــلم و يقـــين به ســـالار و ســـردار اهــــــل اَبـــا *** شهيـــد بخــــون خفتــــــه‌ی كربـــلا حسيـــن شهـــامت حسيــــــن وفـــــا *** كـــه در راه حـق كـــرد جـان را فدا فداكـــاريش ديـــن حــق زنـــده كرد *** ره و رســــم ايثـــــار پاينــــــده كرد بــــه سجّـــاد مصبـــــاح راه ســـداد *** ولـــــىّ خداونــــــد زيــــــن عـــــباد كـــه شد مردمـــان را ز راه دعـــــا *** سوى بينـــش و معـــرفت رهنــــــما به بـــاقر كـــه از عـزّت و احتـــرام *** پيمبـــــر فرستـــــاد او را ســـــــلام شكافنــــــده‌ی معضــــــلات عـــلوم *** نگهبـــان آثـــار و محيَــى الرســـوم به صـــادق كـــه انـــوارديــــن خـدا *** زسعيــــــش بتابيــــد بـــر ماســـــوا غبـــار از رخ ديـــن يــــزدان زدود *** دَر علـــم بر روى عالــــم گشــــــود به موســى بن جعفر مه عزّ و جـــاه *** عـــزيز خـــدا رهبـــــر ديــــــن پناه كه بــر او ستـــم هر چــه آمد فزون *** نـــگرديـــد تسليــــم هـــــارون دون بـــه حـــقّ علـىّ بن موســـى الرّضا *** مـــلاذ امــــــم مفخــــــــــر اوليــــــا اَمـــان الْـــورى صـــاحب معجزات *** اميـــن خــــــدا معـــــدن مكرمـــات وجــودش همـــه علم و لطف و كرم *** بـــه پيـــر و به برنـــا، ولـــىّ النّعـم رواق جنــــابش بهشــــت بـــريــــن *** ضريحـــش مطاف بــزرگان ديــــن به قطــــب ســــداد و سپهــــر رشاد *** محمّــــــد امــــام تقّــــــىّ جــــــــواد كــــه در كودكــــى خالـــق ماســـوا *** بــــه خلــــق جهـــــان داد او را ولا به هم‌نــــام و هم‌كنيــــه‌ی مرتضــى *** علــــــىّ نقـــــــى ســـــــيّدِ مقتــــــدا امام دهـــــم رهبر شيــــخ و شــــاب *** جهــــان كــــرم ميــر عالى جنـــاب به مَولـــى الوَرى حضرت عسكـرى *** مه چــــرخ ايمـــان و دين پـــرورى سليــــــــل نبـــــــى قائــــدِ مؤتمــــن *** به نام و به جسم و به سيرت حَسَـــن به صاحــــب زمــان مهدى منتظــر *** اميــــد اُمــــم فاتــــح بحــــر و بـــر ســــر ســـروران، حاكــــم دادگــــر *** خداونــــد اقبــــال و نصـر و ظفـــر امام جهــــان بخش گيتــــى گشـــاى *** دليــــل خــــلائق بســــوى خـــــداى بــــرون آيد از غيب و گيــرد جهان *** پــــر از عدل ســـازد كران تا كران شعــــارش بــــود دين و امن و امان *** كنــــد خلـــق با يكدگــــر مهربــــان بَرَد از ميــــان شيــــوه‌ی خـودسرى *** ببالـــــد بــــه او مسنــــد رهبـــــرى بــه قــرآن، كتــــاب كريــــم خـــــدا *** بــه شــــرع قوى پايــــه‌ی مصطفى بــه شــــب زنده‌داران پاكيزه جـــان *** بــه آه يتـــيمــــــان بـــــى‌خانمـــــان بــه عرش و به كرسى و قدّوسيـــان *** بــه جبـــريل و ميكــال و كرّوبيـــان كـه حبّ علــــى هر كــه دارد به دل *** نگـــردد به صحراىِ محشـــر خجل نبينــــد به جــــز لطــــف پروردگار *** نگيــــرد به جــــز رتبــه و اعتبـــار هر آن كس به دل مهر حـيدر بكِشت *** مكــــان مى‌گــــزيند به بـــاغ بهشت ز مـــهر علـــى مــادرم شيـــــر داد *** بر آنــم پـــــدر خـــطّ و تدبــــير داد بــه تن از وَلاى على جوشـــن است *** بــه نــور ولايـت دلم روشـــن است غــــلام ســـــرا دولــــــت قنبــــــرم *** ســگ كــوى پيغمـــــبر و حــــيدرم زحبّ علــى هر چه گويم كـــم است *** يك از بى‌شمـار و نَمى از يَـــم است بود حـــبّ او اصل هر فيض و سود *** چه خوش گفت آن كوبه تازى سرود بحــــبّ علـــــى تــــزولُ الشكــــوك *** و تــزكوا النفــوس وَتصفـــوا الثمار فَمهمــــــــا رايــــــت محبّــــــاً لــــه *** فثــــمّ الذكــــــاء و ثـــــمّ الفخـــــــار ومهمــــــا رايـــــــت عــــــدوّاً لــــه *** ففـــــى اصــــله نســـــب مستعــــار فــــلا تــــــعزلوهُ علـــــى فِعــــــــــله *** فحيطــــــان دار ابــــــيه قصـــــــار هــلا «لطفیــا» گــــو بصــوت جلى *** علـــى يا علـــى يا علـــى يا علـــــى
نوشته شده توسط آرام در 22:12 | |لینک به این مطلب
شنبه بیست و دوم تیر 1387
امام محمد تقی عليه السلام، چشمه جود و سخا
مردي خدمت امام رسيد در حالي که شادي و خرسندي از ظاهرش آشکار بود. آن جناب فرمودند: تو را در شادماني مي‌بينم علتش چيست؟ عرض کرد: يابن رسول الله از پدرت شنيدم که مي‌فرمود: شايسته‌ترين روزي که انسان بايد شادمان باشد روزي است که خداوند صدقات و نيکي و نفع به برادران ديني نصيبش کرده است امروز ده نفر از برادران دينيم بر من وارد شدند همه بي‌بضاعت و عيالمند، آنها را پذيرايي کردم و بهر يک مقداري کمک نمودم از اين خرسندم. امام محمد تقي عليه السلام فرمودند: به جان خودم سوگند اين شادماني تو را شايسته است، به شرط اين که عمل را نابود نکرده باشي يا بعد از آن نابود نکني. عرض کرد چگونه ممکن است از بين ببرم با اينکه من از شيعيان خالص شمايم؟ امام فرمود: هم اکنون آن نيکي و کمک به برادران را نابود کردي. پرسيد: با چه چيز از بين بردم؟! جواد الائمه فرمود: اين آيه را بخوان: «و لا تبطلوا صدقاتکم بالمن و الاذي» صدقه‌هاي خود را با منت نهادن و آزار دادن باطل نکنيد. عرض کرد: به اشخاصي که به آنها صدقه دادم نه منت گذاردم و نه آزارشان دادم. آن جناب تفصيل داد که در آيه‌ی «و لا تبطلوا صدقاتکم بالمن و الاذي» خداوند نفرموده به منت گذاشتن و آزار دادنِ کساني که به آنها صدقه داده‌ايد عملتان را باطل نکنيد منظور هر نوع اذيتي است. آيا در نظر تو آزار دادن آنهائي که صدقه داده‌اي بزرگتر است يا فرشتگاني که مأمور تو هستند يا آزردن ما؟ جواب داد آزردن شما و ملائکه. حضرت جواد عليه السلام فرمودند: به راستي مرا آزردي و صدقه‌ی خود را باطل کردي. پرسيد: يابن رسول الله با کدام کارم شما را آزردم؟ امام فرمودند: با همين سخنت که گفتي: (چگونه آن را باطل کنم با اينکه از شيعيان خالص شما هستم) مي‌داني شيعه‌ی خالص ما کيست؟ با تعجب عرض کردم، نه. فرمودند: سلمان و ابوذر و مقداد و عمار، خود را با چنين اشخاصي برابر دانستن. آيا با اين سخن ملائکه و ما را نيازردي؟ عرض کرد استغفرالله و اتوب اليه. پس چه بگويم؟ مولا فرمودند: بگو من از دوستان شمايم و دشمن دشمانتان و دوست دوستانتان هستم عرض کرد همين را مي‌گويم و همين طور نيز هستم و از آنچه گفتم توبه کردم. امام عليه السلام فرمودند: اکنون ثوابهاي از بين رفته صدقه‌ات باز گشت نمود. (کلمة طيبه، ص 254)
نوشته شده توسط آرام در 21:10 | |لینک به این مطلب
جمعه سی و یکم خرداد 1387
قبر مادرم کجاست ؟ قسمت آخر

یعنی دیگر زهرا (س) با من سخن نخواهد گفت.

دیگر نایستاد.چنان بطرف خانه دوید، که درچند قدم راهی که تا خانه فاصله بود چندین بار به زمین خورد.

می بینی دخترم اوضاع دنیا ومردم دنیارا؟!

چه باید کرد که هنوزاکثریت به روی اینها پرده می گذارند!

بگوپدرم،بعد جدّم امیرالمومنین (ع) چه کرد؟

بالاخره مادرم زهرا (س)رازنده دید؟با اوحرفی زد یا نه؟

ـ آه دخترم علی (ع) به خانه رسید، و این چند قدم که آمده بود به اندازه چندین سال راه او را خسته کرد.

یک راست بطرف اتاق همسرش رفت و در را بازکرد.وای که چه می دید!

فاطمه اش رامی دید که پاها را  روبه قبله کرده و با تبسمی شیرین که برای مردنش داشت بخوابی عمیق فرورفته بود.حالا دیگر او بي  فاطمه (س)شده،بی یار و یا ورشده،تنهای تنها شده،دارو ندارش ازدست رفته.

اوخوب می دانست چه اتفاقی رخ داده، وچه کسی ازدست رفته است. دخترم علی(ع) که در گفتار و کردارش مبالغه نیست عمّامه از سربرداشت و بر زمین زد که گوئی تمام زمین لرزید، وعبا را به گوشه ای انداخت.

آری فاطمه(س) از دستش می رود که اگر همه اهل زمین می مردند به این سنگینی نبود.

بالای سرفاطمه نشست و سر فاطمه (س) را به دامن گرفت.

نگاهی به سیمای روح بخش فاطمه (س)کرد ونظری دیگر به رنگ زرد و پژمرده اش انداخت.

فاطمه جان، با من سخنی بگو، همسر مظلومت را جواب بده. دختر پیامبر، من علی هستم.

اینجا دیگر فاطمه (س) طاقت نیاورد، فاطمه ای که برای حفظ جان وحق همسرش خود را فدا کرده بود ،حالا می دید اگر دیر جواب بدهد و اگر به داد علی(ع) نرسد همسرش ازدست میرود.

چشمهایش را بازکرد و یک نگاه به حسرت به صورت علی (ع) انداخت.

علی(ع) که با این نگاه با جانی تازه گرفت، بانگاهش ازفاطمه (س) خواست که حرف بزند واورا نجات دهد.

صدای دل نشین و حزین فاطمه(س) که جوهر نداشت در اعماق جانش نشست: پسر عموجان، دیگر من هم رفتنی هستم.تا لحظاتی دیگر ازاین بیماری خلاص می شوم ونزد پدرم می روم.

علی جان چیز هائی دردلم هست و می خواهم آنها را به تو وصیت کنم ولی اگر ازعمل به آنها معذوری به دیگری وصیت کنم؟

واو می دانست که فاطمه ازروی وفا و حیا می گوید.

آخر د رطول زندگی نه ساله شان یک بارهم ازعلی(ع) چیزی نخواسته بود که مبادا در قدرت او نباشد و او شرمنده شود، تاچه رسد به این لحظه که دم آخر اوست، واین روزها که روزهای  گرفتاری و دست بستگی شوهر و مدینه برای علی(ع) بصورت زندانی در آمده است.

دیگر علی (ع) تاب سکوت ندارد: بگوفاطمه ام،هرچه میخواهی وصیت کن که سرا پا گوشم.

پسر عمو جانم، درطول این نه سال زندگیمان نه دروغ گفته ام و نه خیانت و نه مخالفت تو را کرده ام ،امیدوارم  از من راضی باشی.

امیر المومین (ع)که به مقام فاطمه(س) خوب عارف بود درجوابش گفت: بخدا پناه می برم، تو داناتر به خدا ونیکوکارتر و پرهیزگارتر و بزرگوارتراز این هستی.خوف تو از خدا بیشتر از آن است که مرا مخالفت کرده باشی و من تو را سرزنش کنم.

بعد مثل اینکه نمی خواست در این باره حرف بزند، سخن را عوض کرد: زهرای من ، جدائی توبرمن مشکل است، ولی چه کنم که باید این کار واقع شود. بخدا که از دست دادن تومصیبت پیامبر(ص) را تجدید می کند، وراستی که از دست دادن تو مصیبتی است بزرگ!

حال ازعمیق جان می گویم: انّا للّه و اناالیه راجعون.

زهرای من، این مصيبتی است که دلداری و تسلیت در آن معنی ندارد، و این گرفتاری رهائی نخواهد داشت. دراینجا پدر دیگر نتوانست خود را کنترل کند.

سر روی زانو گذاشت و آرام گریه کرد. مهتاب هم همین طور!

راستی  چه لذتی برای آن ها داشت و چه تماشائی شده بود که هردو برای مظلوم مدینه می گریستند. بعد پدر ادامه داد:

امیرالمومنین و حضرت زهرا (ع) سا عتی با هم گریستند ولی مثل اینکه دل علی (ع) آرام نگرفت، سر زهرایش را برداشت و به سینه اش چسبانید.

زهرا جان، آنچه می خواهی وصیت کن که همه را اجرا خواهم کرد، فاطمه جان من کار تورا برخودم مقدم می دارم. این را گفت و چشم به دهان زهرایش دوخت:

پسر عموی پیامبر، خداوند به تو بهترین پاداش را بدهد. سپس مادرت فاطمه (س) وصیتش را چنین آغازکرد: بعد ازاو با دختر خواهرش امامه ازدواج کند، چرا که او به فرزندان خاله اش فاطمه(س) مهربانتر و با آنها مانوس تر بود.

برای بدن او تابوتی تهیه کند که بدن داخل آن باشد،تاحجم بدن پیدا نشود.

دخترم، حواست را جمع کن که جوابت سوالت درهمین قسمت از وصیت مادرت زهرا(س) است.

دختر که تا بحال سرا پا گوش کلام پدر بود وهر لحظه حالی پیدا می کرد، صورتش باز شد و با تمام وجود منتظربقیه کلام پدر شد : فاطمه ( س) وصیت کرد: مرا شب ـ هنگامی که چشمها بخواب رفته ـ غسل بده وشب کفن کن و شب هم بخاک بسپار، ومحل قبرمرا به هیچ کس نشان مده.

 راضی نیستم کسانی که به من ظلم کرده و حق مرا غصب نمودند و پروانشان درتشییع جنازه و نمازم حاضر شوند. دخترم این بود وصیت مادرت زهرا(س) و طبق وصیتش امیرالمومنین(ع) اوار شبانه دفن کرد،وقبر او راپنهان نمود،

وهرسری که درپنهان نگاه داشتن قبراوهست ،مانباید در جستجوی آن باشیم.درجای دیگر حضرت زهرا (س) به پنهانی کردن قبرش تصریح کرده که این را نیزبرایت بازگو می کنم:

فاطمه (س) به امیرالمومنین (ع) عرض کرد: وقتی من از دنیا رفتم هیچ کس را خبر مکن جز امّ سلمه و امّ ایمن و فضّه ، و از مردان دو پسرم  و سلمان و عمار و مقداد و اباذر و حذیفه. با زنهای که مراغسل می دهند همراهی کن ، ومرا شب دفن کن، وهیچکس را ازقبر آگاهی مده.

وامیر المومنین (ع) به این وصیت عمل کرد. مقداری ازشب که گذشت و از جاسوسان مطمئن شدند، امیر المومنین (ع)، آن حضرت را غسل داد، و فرزندان حضرت، به همراه سلمان و ابوذر و مقداد، و نیز فضّه و اسماء و چند نفر دیگر درنماز حضرت زهرا(س) حضور یافتند، و سپس ازنمازجنازه را مخفیانه دفن کردند، و امیرالمومنین (ع) محل قبر را با زمین اطراف یکسان کرد بطوری که محل آن شناخته نشود.

دخترم این هم یک سند برای لزوم مخفی بودن قبر مادرت.

حالا دلت آرام گرفت که دیگر درخواست  نکنی: قبرمادرت زهرا(س) کجاست؟

ـ پدرم عزیزم، این سندها برای من قانع کننده است، ولی تا ندانم قبر مادرم کجاست کی دلم آرام می گیرد؟

 

هرگز!بابا اگر صلاح می دانی، سندهای دیگری هم  د ر این باره از مادرم زهرا(س) برایم بیان کن ،تا بدانیم در آن چند روز،به مادرم چه گذشته است. آری دخترم، بهتر است چند سند دیگر بازگو می کنم، تا سند اخفاء قبر و مظلومیت مادرت  زهرا (س) روشن تر شود:

امام محمد باقر(ع) می فرماید:

روز شهادت فاطمه(س) که فرارسید، گریه می کرد.امیر المومنین (ع) به اوگفت: ای بانوي من، چراگریه می کنی؟

عرض کرد: برای گرفتاری توبعد ازمن گریه می کنم

فرمود: گریه مکن، بخدا قسم این مصیبت ها برایم در راه خدا کوچک است.

 بعد امام محمد باقر(ع) فرمود: حضرت زهرا(س) وصیت کرد که ابوبکر و عمر را درتشییع جنازه و دفنش اجازه ندهد، و علی (ع) نیز چنین کرد.

دخترم اگر می خواهی یک سند دیگر برایت بگویم .آری پدرم بفرمائید،که این سندهای اخفاء قبر برای من راه گشای مطالب بسیاری است.

یکی از آنها این است که مظلومیت مادرم آن به آن درنظرم بیشتر جلوه می کند، و ا ز شنیدن مظلومیت مادرم بیشتر جگرم می سوزد، ولی بابا بگو تا جگرم بیشتر بسوزد.

حالا که مادرم زهرا را اینگونه  مظلومانه کشتند و این همه اهانت به او روا داشتند ،جا دارد ما وهمه دوستانش جان خود را فدا کنند ولااقل از بازگو کردن حالاتش دلشان آتش بگیرد، و جگرشان بسوزد و اشگ بریزند.دخترم یک سند دیگر می گویم که هم گریه کنی وهم خوشحال شوی، گریه ات برای درد دلهای مادرت فاطمه (س) وخوشحالیت برا آن که مادرت زهرا (س) به همه فرزندانش تا روز قیامت سلام رسانید. امیر المومنین (ع) ،امام حسن(ع) و امام حسین(ع)  را آورد.

 آنان وارد منزل فاطمه(س) شدند و دیدند اسماء بالای سر زهرا(س) نشسته گریه می کند و می گوید: وای یتیمان محمد(ص) !

بعد از تو(یا رسول الله) با فاطمه (س) تسلی می گرفتیم.

امیرالمومنین(ع) پرده را از صورت فاطمه (س) کنار زد ودید نوشته ای دربالای سر فاطمه است ، که متن آن چنین است:

بسم الله الرحمن الرحیم

این وصیت فاطمه دختر پیامبر خداست، وصیتش این است که :

شهادت می دهد خدائی جز خداوند نیست، ومحمد بنده و پیامبر اوست، و بهشت وآتش دوزخ حقّ است، وروز قیامت خواهد آمد وشکّی در آن نیست، و خداوند مردگان را از قبرها بر می انگیزند.

یاعلی، من فاطمه دختر محمد هستم. خداوند مرا به تو تزویج کرده که من همسر تو دردنیا و آخرت باشم.

توازدیگران برمن سزاوارتری.

مرا حنوط کن، وغسل بده وشبانه کفن کن  و برمن نماز بخوان و شب مرا دفن کن ، وکسی را برقبرم آگاهی مده.

وتورا بخدا می سپارم، وبه فرزندانم تا روزقیامت سلام می رسانم.

نوشته شده توسط آرام در 13:27 | |لینک به این مطلب
شنبه یازدهم خرداد 1387
قبر مادرم کجاست؟ قسمت چهارم

 

قسمت چهارم:

دخترم ازاين سؤالات تو چقدر خوشحالم                     

آري براي تو خواهم  گفت فاطمه  چند روز پس از رحلت پدر بزرگوارش سخت بيمار و بستري شد.

و چهل روز درحال بيماري بسر مي برد تا از دنيا رفت و شايد قول شهادت حضرت چهل روز از منشا گرفته باشد.

راستي دخترم تاريخ نويسان براي شهادت مادرت چند قول ذكركرده اند كه برايت مي گويم

۴۰ روز بعد ازشهادت پيامبر  

۷۵ روز بعد از شهادت پيامبر

  ۹۵روز بعد از شهادت پيامبر                                                                                                         

فرزندم مادرت زهرا س. پس ازآنكه پدرش پامبرص را از دست داد به اضافه غم بزرگي كه روي دلش نشسته بود دشمنان دين و ولايت آنچه توانستند ازنظر جسمي  و روحي  به آن بانوي غم ديده ستم كردند دخترم حالا نمي خواهم آنها را شرح دهم.

كه وقتش نيست وهم نه من مي توانم بگويم و نه تو مي تواني بشنوي ولي همين قدر بگويم كه آنان سبب شدند كه مادرت بستري شود و بالاخره آن قدر رنج ديده بود كه    چند روز بيشتر در ميان اين مردم نماند و از دنيا رفت.

سخن كه به اينجا رسيد پدر ساكت شد دخترازپشت پرده اشك نگاهي به او انداخت و ديد كه اوهم دارد از پشت اشگ او را مي نگرد. حالا ديگر كاملآ مجذوب سخنان پدرش شده وتازه مي فهمد سؤال كردن از اهلش چه فايده هائي دارد .يك سئوال كرده بود و تا اينجا اين همه مطلب ياد گرفته بود يك مسئله پرسيده بود و اين همه سوال ازآن يك سوال پيدا شده بود. پدر خود را جابجا كرد و مرتب نشست وانگار كه مطلب بسيار مهمي را مي خواست  بگويد چند لحظه به گوشه اي خيره شد و با نشاط آميخته با حسرت آهسته گفت : دخترم نمي خواهم داستان كوتاهي برايت بگويم.

مهتاب با اين سخن بي سابقه وغيرمنتظره ي پدر گفت :

مي خواهم  ولي دنباله جوابم را بيشتر دوست دارم . اگر هم داستان باشد مي خواهم داستان مادرم باشد

دخترم روزگاري در مدينه خانه اي بود از صفا و صميميت و محبت . كانون گرم اين خانواده با ۲ پسر و ۲دختر از هفت سال تا سه سال گرم شده بود .

بانوي خانه كه  ۱۸ سال بيشتر نداشت در اثر ضرب و جراحت  دشمنان همسرش در بستر بيماري  افتاده بود .

حالا مرد خانه براي كاري در مسجد بود و پسرها كنار قبر جدشان رفته بودند تا براي بهبود مادر دعا كنند و دخترها هم در خانه زانوي غم  بغل كرده بودند   

بانوي خانه هم در گوشه ي حجره از غم و اندوه پدر وغصه هاي همسر و ضايع شدن دين هر لحظه آب مي شد درد سينه و پهلو و ياد فرزند از دست رفته اش محسن از سوي ديگر به فشار مي آورد.

زهراي بيمار كه مي دانست از دنيا ميرود ام ايمن و اسما  را صدا زد و دنبال همسرش فرستاد.

علي هم در گوشه اي از مسجد كمتر از حال او را نداشت كه ناگهان قاصدي آمد و آخرين حرف را به او زد .

بشتاب كه گمان ندارم فاطمه را زنده ببيني .

با شنيدن اين سخن چند لحظه مات ومبهوت جلو پايش را نگاه كرد .

 انگار كوهها را بر دوش او گذاشته بودند واي كاش چنين كرده بودند و اين خبر را به او نمي دادند همه شكستگي را در چهره او خواندند گويي خود را آماده مي كرد .

ناگهان بخود آمد! آه چي شنيدم

نوشته شده توسط آرام در 0:46 | |لینک به این مطلب
جمعه سوم خرداد 1387
قبر مادرم کجاست ؟
قسمت سوم

ـ بابا خیلی شکر گزار و ممنونم . قدری روی دلم را سبک  کردی، ولی می خواهم بپرسم:

ما فرزندان و دوستان و شیعیان مادرم به پنهانی قبرش صبر می کنم و می سوزیم و می سازیم، ولی اگر، یک نفر خارج از اسلام از ما بپرسد: قبر دختر پیامبراتان کجاست ؟

 چه بگوئیم، یعنی سربزیر بیاندازیم و جواب نگوئیم یا بگوئیم نمی دانیم، آن  وقت عکس العملش چه می شود؟!!

بابا مگر سخن اینجا تمام می شود،از ما می بپرسند: علت چیست که قبرش پیدا نیست؟

بالاخره باید جوابی داشته باشیم . بابا من دیگر نزد چه کسی بروم سوال کنم که قبر مادرم زهرا )س( کجاست؟

پدر گفت: بلی دخترم، این سوالت از سوال اول مهمتر است و طوفان حزن و اندوه وامواج غصه در پی دارد.

دخترم در اینجا دو سوال مطرح است:

 یکی مطرح است:

یکی مخفی بودن قبر، دیگر اینکه چه سری داشت که بعدها هم فرزندان معصومش آن را به مردم و لااقل به دوستان نشان ندادند.

جواب سوال اول آن است که مادرت زهرا(س) خودش وصیت کرده بود که امیرالمومنین (ع)  شبانه غسلش دهد و کفن کند و مخفیانه وغریبانه به خاک بسپارد و قبرش را از همه پنهان کند.

 وامیرا المومنین (ع) به وصیتش عمل کرد.

جواب سوال دوم آن است که : فرزندان معصومش هم برای آن قبر مادرشان را اظهارنکردند تا این سوال برای جهانیان باقی بماند که چرا قبر زهرا(س) دختر پیامبر(ص) مخفی است.

و مشت ستمگران وقاتلان زهرا (س) و غاصبان حقش که تا آخر از آنان

 نا راضی بود  برای همیشه و نزد همه باز شود، و حتی نزد مریدان و پیروانشان رسوا و مفتضح گردند.

مهتاب که کم کم دردهای درونی اش مداوا می شد روبه بابا کرد و گفت: بابا قدری ازوصیت ما درم زهرا(س) را شنیده بودم،ولی نمی دانستم این علت برای مخفی بودن قبرش می باشد، حالا می خواهم وصیت مادرم زهرا(س) را آن طورکه هست برای من باز گو کنی.    

نوشته شده توسط آرام در 23:27 | |لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
شهادت صدیقه طاهره حضرت زهرا سلام الله علیها تسلیت باد
قبر مادرم کجاست؟

قسمت دوم

بالاخره شیرین زبانی مهتاب پدر را به حرف آورد:

ـ  دخترم باور کردنی نیست، ولی باید باورکرد و توهم باور کن .

اکنون هزارو اندی سال است که این سوال مطرح است. نه دوست قبر مادرتان را می داند و نه دشمن، واصلا هیچکس نباید بداند واین خواسته خود مادر توست .  مهتاب چشم بر دهان  پدر منتظر بقیه کلام او بود، ولی مثل این که پدر در فکر فرو رفته بود و به ماجرایی می اندیشید.

مهتاب که از سوال خود پشیمان است التماس می کند پدر آن را فراموش کند  بالاخره با تعجب پرسید:

بابا مگر  پیامبرمان یک دختر بیشتر نداشت، آن هم سفارشات و محبت های علنی آن حضرت نسبت به او؟

یااینکه مادرم فاطمه درجای غریب دنیا دور افتاده جهان بدرود گفته و هیچ کس خبر نشده ؟

یا در وطن بوده ولی از بی کسی و تنهائی کس قبرش را نمی شناسد؟

 

اخر چه کس او را دفن کرده که قبرش  را از همه مخفی کرده و به کسی نشان نمی دهد؟

یا چگونه دفن کرده که کسی خبر نشده است؟

مگر می شود در شهر مدینه به آن بزرگی، شهر پیامبر(ص) دختر او از دنیا برود و قبرش نامعلوم بماند؟!

نکند دشمن مزار او را مخفی کرده تا دوستداران اوبه زیارتش نروند؟ یا شاید هم دوستانش مخفی کرده اند که دشمنانش به زیارتش نروند.

بالاخره بابا از هر سوالی می گذرم، ولی ازاین یکی نخواهم گذشت. مادرم زهرا (س) نیست که درباره قبراو بی تفاوت باشم. این با ر ازعمق درونم فریادمی زنم: چرا قبرمادرم را مخفی کرده اند؟ چرا ازدوستان هم پنهان کرده اند؟

بابا قبرمارم زهرا(س) کجاست؟

پدر که کمی آرام گرفته بود با وقار ی خاص روی زمین نشست و به دیوار تکیه کرد و چند لحظه چشمها را روی هم  گذاشت.

انگار می خواست کمی سبک شود ،

و سپس رو به دختر با لحنی جد ی پر معنی گفت:  دخترم  سوال عجیبی است، واز  ِسر بزرگی جویا شدی، سری که خود پر از اسرار است و بیانگر اسرار دیگر، سبب برای اسرای مهمتر وی برایت می گویم . میگویم ولی نه به این زود ی بلکه آرام آرام و در سر فرصت، هرروز کمی از آن را می گویم، البته  کمی از آنچه من می فهمیدم، چون خود من هم  قطره ای از ا سرار آن را می دانم. دخترم ،اول خدا را شکر کن که متوجه این سوا ل شده ای.

چرا که این علامت علاقه تو به دین و مذهب و اولیای دین است ، و اینکه تو درباره دین و مشکلات آن افسرده و پژمرده شده ای.

پدرادامه داد:اصلا من نمی دانم  این همه جمعیت که در جهان به نام مسلمان هستند

آیا برای یک با ر هم که شده به ذهنشان نرسیده است که قبرفاطمه (س) کجاست؟

حالا  نه ضریح و نه صحن و سرا، لا اقل قبری، نشانی، سنگی، علامتی!!

ویا یه ذهنشان رسیده و ساده از کنارش گذشته اند تا مبادا مشکلی ایجاد کند.

راستی عجب دنیايی است!

آخر روزی بشریت بپرسد، قبر دختر پیامبرتان که این همه فضیلت برایش میخوانید و می نویسدی  کجااست،

چه خواهید  گفت؟

فکرنمی کنند  که در عالم اشخاصی هم پیدا می شوند بفهمند و بپرسند که چرا  زیارتگاه ندارد؟

چرا مخفی شده؟

چه کسی مخفی اش کرده؟

آخر مگر شوهر و فرزند نداشته است؟

مگر در  شهر پیامبر(س) دختر پیامبرحتی  یک نفر دوست نداشته ؟

آیا چه وقتی ازخانه بیرون برده شده و چگونه  و کجا دفن شده که شوهر و فرزندانش نفهمیده اند؟

نه حتما فهمیده اند.پس چرا مخفی کرده اند؟....؟!!

پدر درحالی که خودش هم می خواست دردهای دلش را به کسی بگوید با زباني شیرین ولی سوزناک گفت:

دخترم ،اولا در پنهان شدن قبر مادرت زهرا(س)  چناچه گفتم اسراری هست  و از نخست آفرینش قرار براین بوده است.

این پنهان بودن قبر درصلاح  دین و بقاء اسلام اثر داشته است. صرف ندانستن مکان قبر نیست،  تشخیص خلیفه غدیر از خلیفه سقیفه است.  معرفت خدا رسیدن به حقیقت ولایت به ضمیمه برائت است  و گرنه هیچ؟!

مگر نه این است که گریه بر امام حسین(ع) نشانگر تولی است و گریه بر فاطمه زهرا (س)  تثبيت می گردد.

پنهانی قبر زهرا (س)  به جهانیان فهمانیدن که نه یک راه است و نه سه راه،بلکه  فقط  دو طریق  مساوی مانند  کفه میزان است: تولی ، تبری که  تولی و تبری چیان درصف خلیفه ای باشند  که با دستور قرآن به  وسیله  پیامبر (ص) باتصریح « یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما  بلغت رسالته » تعیین شده است وصف مقابل پیرو خلیفه ای  هستند که در کارخانه خلیفه سازی سقیفه با ضرب تازیانه ابن حنتمه وصهاک وتزویر ابن ابی قحافه روی کا ر آمده است.

اخفاء قبر زهرا(س) همه اینها را تشریح می کند . پنهانی قبر  فاطمه (س) دریا اشگ و گریه و شرحه سوز و گداز دارد ، ولی آن همه برکات هم درپی دارد.

دختر از کلمات پدر لحظه به لحظه بر افروخته می شد، گوئی روح در کالبدش  می دمید وقدری بحال می آمد.

نوشته شده توسط آرام در 22:3 | |لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
قبر مادرم كجاست ؟
قسمت اول :

درجستجوی گمشده

 

 

ناگهان نوازش دستی اورا بخود آورد وصدائی دل نشین آرامش خاصی به او بخشيد

عجبا دراین هنگام که احتیاج به پناهی دارم این کیست که به دادم رسید و شریک غم من شد.

سربلند کرد و سیمای پدر را از پشت پرده اشگ شناخت . کمی خجالت کشید و  خودش را جمع کرد، و برای اینکه او متوجه نشود اشگهایش را با آستینش پاک کرد و آرام آرام با خود گفت: خودم خجالت می کشیدم در دلم را به او بگویم ، خوب شد خودش آمد.

صدای روح  افزای پدر دوباره بگوشش رسید و  راه گفت و گو را با دخترش باز کرد  لبخندی روی لبان پدر نقش بست و با نگاه معنی داری به دخترش گفت:

خیلی وقت است که این حال و گریه تو را می بینم . تو خیال می کنی  متوجه تونیستم؟ فقط می خواستم فرصتی پیدا کنم تا راز دلت را برایم فاش کنی.

این را گفت،وبرای اینکه دخترش خجالت نکشد و بگوید مشغول تماشای عکسهای اطاق شد. مهتاب که متوجه منظور پد ر شد ه بود، خودش را به نشنیدن زد، وسر به زیر انداخت و جوابی نداد.

بابای مهربان که حال دخترش را خوب تشخیص داده بود اشگ از چشمان دختر پاك كرد، وعلت این همه سوز و گداز را دوباره پرسید : بگو دخترم، هرمطلبی درنظرت هست بگو . مهتاب اگر چه تصمیم داشت در دل خود را به کسی نگوید و خود بسوزد، چرا که امید نداشت کسی كمكش كند، ولی طاقت نیاورد و اصرار پدر زبانش را باز کرد: پدرعزیزم، من نه خواسته ای دارم نه آرزوئی . علت ناراحتي من آن نیست که درفکرشماست.  بابا من به دنبال گمشده ای میگردم،

گمشده!!!

پدر لحظه ای سکوت کرد وحرفهای دخترش را زیر وروکرد ولی چیزی متوجه نشد .

با تعجب پرسید: گمشده! چه چیزی از تو گمشده که این قد ر ناراحتي، ازبس گریه کرده ای چشمانت سرخ شده و صدایت گرفته، بگو دخترم چه ناراحتی داری، گمشده ات چیست؟

مهتاب گفت : بابا اگر نگویم نمی شود؟

 بگذار ناراحتی و عقده در دلم بماند و تو را ناراحت نکنم .

ـ پدر گفت : من طافت دیدن منظره این گریه تورا ندارم. دختر م از آن زمان که ما از مسافرت  برگشتیم تو در حال خود نیستی و حال هوای دیگر ی داری. گریه از چشمانت  قطع نمي شود. بگو چرا دخترم.

اینجا که رسید به چشمان نگران و سوالگر پدر که از اشگ می درخشید نگاهی کرد و بعد ازمکثی کوتاه ناچار گفت: پدرجان، همین مسافرت که گفتی مرا به این حال انداخته است. بابا یادت هست وقتي  که دست در دست تو مقابل خانه خدا  ایستاده بودیم و تو سر بر آسمان گريه ميكردي؟

یادت هست در برابر ضریح پیامبر (ص) همگی ایستاده بودیم و زیارت  می خواندیم ؟

یادت هست کنار قبر پیامبر چهار امام مظلوم دربقیع شور و حالی میان زوار افتاده بود؟
ـ  دخترم همه را به یاد دارم، آیا اینها تورا ناراحت کرده و بیا د آن اشگ و آه ها این چنین پژمرده ای؟

ـ نه پدر  آن آه واشکها که پژمردگی نمی آورد. گریه دل راخالی می کند. راستش این است من از پژمردگی تو پژمرده ام و خودت هم خوب می دانی که درآن مسافرت توچه حالی داشتی وچگونه مخفیانه اشگ می ریختی . مخصوصا آن روز که ازبقیع برگشتیم. پدرم این همه زیارتگاه، این همه قبر و این همه ضریح را  دیدم .همه را زیارت کردم و بوسیدم حتی در سوريه حرم حضرت زینب(س) و قبر رقیه  نوه سه ساله مادرم زهرا را هم نشانم دادی .درد دلهایم را به حضرت رقیه گفتم  و ضریح کوچکش را بوسه  باران کردم، ولی عقده در دلم  می ترکید و به تو نمی گفتم که چرا  یکبار مرا به صحن و سرای با صفای مارم نبردی؟

چرا از قبر مادم اصلا یاد نکردی، تا من به بزرگترین آرزویم رسیده باشم وصورت خود را به صحن و سرا و بالاخره به ضریح وقبرش بسایم؟

بابا این عقده بزرگ از آن روز دردلم مانده است.معلوم است هر دختر،آرزو دارد اگر به شهری سفر کند که مادرش یا مادر بزرگش در آنجا از دنیا رفته به زیارتش برود و قبرش را ببوسد. من هم اين انتظار را داشتم وبه آرزویم نرسیدم!

 گریه و ناراحتی من  همین است به من بگو: قبرمادرم کجاست؟

صحن وسرای مادرم کجا بود، تا با مژگانم جاروب می کردم و ضریحش چگونه بود تا با اشگ دیدگانم میشستم؟

درآن مسافرت من خوب فهمیدم که افسردگی تو نیز از همین است، ولی نه روی آن را داشتم که بپرسم، نه سوالم برایم باور کردنی بود، حالا این سوال من و دل افسرده دخترت!

ناگهان دختر به خود آمد ومتوجه پدر گرد ید. ای وای صورت پدرخیس اشگ است،

چه اشتباهی !

چرا ناراحتش کردم.  پد رجوابی برای گفتن ندارد، مهر سکوت برلب زده و مبهوت به گوشه ای چشم دوخته ،بی اختیار اشگ می ریزد!!

ـ پدرم چرا جواب مرا نمی دهی؟ چرا بهت زده به من نگاه می کنی؟ بابا دیدی  نمي گفتم بهتر بود؟

بابا چرا رنگ ازرویت پرید؟ چر